![]() |
![]() |
|
| از پنجره کوچک تنهایی ام با تو حرف می زنم |
|
بابا جونم سلام
امروز ۱۵ روزه که منو تنها گذاشتی ....... بدون اینکه فکر کنی چقدررررر دلم برات تنگ میشه؟؟؟ بابا ، حتی نمی تونم برات گریه کنم ! چون نمی خوام مامان بیشتر ازین غصه بخوره فردا تولدمه اولین تولدم بی تو .............. حالا که نیستی ، کی میخواد مث هر سال برام کیک تولد بگیره؟؟؟ کی پیشونیمو میبوسه میگه دخترم یه سال بزرگتر شدی؟؟؟؟؟؟
بابا ، اینجا جات خیلی خالیه............. امیدوارم در آغوش خدا در آرامش باشی . خیلی دوست دارم دختر کوچیکت .. سمیرا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:52 توسط سمیرا |
|
|
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه آراستگی ست من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست؟ من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی؟؟ سبزه یخ می زند از سردی دی ؟ من چه می دانستم ، دل هر کس دل نیست قلبها صیقلی از آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند. سخن از مهر و من و جور تو نیست ، سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرور آور مهر.......
۱- تا حالا شده برای به دست آوردن چیزی خیییییییلی زحمت بکشین ، اما وقتی بهش دست یافتین ببینین بین اون چیزی که میخواستین و چیزی که به دست آوردین زمین تا آسمون فرق هست؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:40 توسط سمیرا |
|
|
ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار
مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند. وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند.. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد.. ديگرباهم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم.. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه!! و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود. سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را ميدانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند.. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.
بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.
بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم. افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.
توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك... همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.
كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 14:2 توسط سمیرا |
|
|
بسیارند زنانی که میتوانند دل مردانی را به دست آورند.... اما اندکند آن زنانی که بتوانند آن را نگه دارند اگر بخواهید چیزی را تصاحب کنید ، آن را فقط برای خود نخواهید. هرگاه مردی دست زنی را بگیرد ، هر دو دل ، ابدیت را در دست گرفته اند. عشق نقابی میان عاشق و معشوق است! هر مردی شیفته دو زن میشود : یکی را در ذهنش می آفریند ، و دیگری هنوز به دنیا نیامده است. مردی که خطاهای کوچک زن را نبخشد ، نمی تواند از فضیلت های بزرگ او لذت ببرد.......... جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 14:30 توسط سمیرا |
|
|
و امروز بر آن شديم تا يكي ديگر از معضلات اجتماعي را برايتان واگويه كنيم!!!!!!
و آن همانا HEMOSEXUAL ( بخوانيد همجنس گرايي ! ) امروز با دختر خاله ام به جهت آراييدن خويش رفته بوديم آرايشگاه چه جوري ؟؟؟ اين جوري تصور كنين دوتا پسر پسر جوون : سن بين ۱۹ تا ۲۳ اولي يه پسر كاكل زري و اما دومي : اين شازده كه نقش خانوم رابطه رو داشت حالا ما دوتا هم سوژه ياب!!! يه كم كه گذشت ، نميدونم چه اختلافي بين اين دوتا پيش اومد كه يه كم بحث كردن و بعد هم پسر دوميه كه جاي خواهرم باشه همچين بر و روش هم بد نبود بلند شد قهر كرد با دلخوري رفت .... اونم چه رفتني ( جنيفر لوپز وار !!!!!! ) بعد هم بچه هاي سفره خونه ميانجي گري كردن و آشتيشون دادن و آقاي ماجرا هم بلند شد رفت يه كيك گنده خريد و آورد بين همه پخش كردند !!!!!!!
پ ن ۱: كور شم اگه يه ذره از اين ماجرا غير واقعي باشه !!! اگه به چشم خودم نمي ديدم باور نمي كردم!!!! پ ن ۲ : اين دوست عزيزي كه صاخب سفره خونه ست ميگفت اينا پاتوقاي مخصوصي دارن و مهمونياي خاص خودشون !!!!! پ ن ۳ : اونوقت آقاي رييس جمهور عزيزمون ميره كاليفرنيا ميگه : چيزي به نام همجنس بازي توي ايران اصلا وجود نداره !!!! پ ن ۴ : چي داره به سر ما مياد؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 0:7 توسط سمیرا |
|
|
مدت زیادیه که از کشف کاربرد ماده ی پزودو افدرین در ساخت شیشه و هجوم ملت همیشه در صحنه برای خرید قرص پزودو به داروخانه ها ( تا قیمت بسته ای ۷۰۰۰ تومان هم گزارش شده ) میگذره. آخرش هم که مثل همیشه با ظهور مجدد استعداد ایرانی در تقلب و سوء استفاده ، مقامات مجبور شدن به راه حل فاینال دست بزنند و کلا" این دارو را حذف کنند...اما حرف اینجاست که آخرش به کجا می رسیم؟ چرا همه تصمیمات سیستمیک مملکت ما اینطور افتضاح از کار در میاد؟ حذف آمپول ولتارن. اضافه کردن آمپول ترامادول. اضافه کردن آمپول دیکلوفناک ایرانی! ( لابد مرض داشتین ولتارن نوارتیس سوئیس به اون کیفیت رو حذف کردین؟! ) . حذف ترامادول از داروخانه ها بعد از عوارض فاجعه بار، به خصوص اون تشنج افتضاحی که میده! ( کور بودین عوارضشو نمی دیدین که وارد طرحش کردین ؟ مسکن تزریقی تو دنیا قحط بود؟! ) و حالا، خانم ها و آقایان، معرفی می کنم : شیشه و پزودوافدرین ! انقدر اوضاع داروخانه ها خراب شده و کنترل از بین رفته که عزیزان میان ۱۰۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰ تا پزودو میخرن ۱۰۰سال بعد گندش در میاد !! و تازه این خیلی خوبه ! من اخبار موثقی از طریق یکی از دوستانم از یکی از کارخانه های داروسازی دارم (که ایشان اونجا شاغل هستند) مبنی بر این که در یک مرحله، هنگام توزین ، ۳ کیلوگرم از ماده اولیه خالص پزودوافدرین مفقود شده ! علی رغم حضور اداره آگاهی و مواد مخدر در صحنه و بازجویی و جستجوی بسیار، این مواد پیدا نشد که نشد! با احتساب ۳۰ میلی گرم در هر قرص، این مواد برای ساخت صد هزار عدد قرص پزودوافدرین کافیه! این یعنی ۷ میلیون تومان در بازار قاچاق، و تازه چون این ماده خالص بوده، قیمتش خدا می دونه چند برابر میشه. حالا اینکه از این مقدار چه قدر شیشه درمیاد....خدا خودش به این مملکت رحم کنه!! بازم بگم؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 21:11 توسط سمیرا |
|
هیچکس به اندازه ی خودمون نمیتونه تو زندگی بهمون کمک کنه!!
پ ن : این روزا هم کلاسای دانشگاه شروع شده ، هم پاییز شده و فصل مریضی مردم و بالطبع شلوغی داروخونه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 12:58 توسط سمیرا |
|
|
يه آقايي با يه عبايه قرمز ، خوشتيپ ،خوش صدا ،همچین خوش قدو بالا ، سه تيغ اومد به خوابم
من كه خيلي خوابم ميومد بهش گفتم : نصفه شبي چي كار داري ، نمي بيني خوابم گفت : اي بابا يه دقيقه دندون رو جيگر بذار من يه قاصدم ، خوشگله ، ماماني گفتم : مرتيكه مگه داري با دوست دخترت حرف ميزني، خجالت بكش حالا از طرف كي اومدي گفت : يه دوست با حال گفتم : من تابه حال همچين دوستي نداشتم لااقل دوستي كه با حال باشه و نصفه شب به يادم بيفته نداشتم برو دنبال كارت ، ما اهل این کارا نیستیم برو قربونت گفت : ميرم ، پشيمون ميشيا گفتم : جهنم ، باشه زود بگو بذار كپه مرگمونا بذاريم يهويي يه تابي خورد و يه گرد و خاكي از رو قالي بلند شد و وسطه گرد وخاك گم شد و بعد دوباره ظاهر شد يه علامت دستش بود رو به من گرفت و گفت:نگاه كن ببين چي دستمه ، اين علامت مخصوص شيطان بزرگه گفتم : اولا كه يواش همه را از خواب بیدار کردی دوما اي پدرسوخته آمريكايي از همون اول كه اين قدر خوشتيپ بودي بايد مي فهميدم از اونجا اومدي گفت : نه ديوونه اون قدر هم كه گفتم شيطانش بزرگ نيست خوب به علامت دقت كن منظورم شخص شيطانه ، ابليس خلاصه قوز كردم و چشماما تو علامت لوچ كردم ، الان نميدونم چطوري بود ولي يادمه ديشب تا نگاه كردم ديدم اره علامته خوده شيطونشه ، نامرد گفتم : خب حالا مگه از من كاري سر زده بگو بدونيم يه كاغذ در اورد و بهم داد گفت بيا اين كارنامه نيم ساله اوله بگير بخونش اومدم بگيرم گفت نه دست راستتا بيار بعد كه خونديش بسوزونش خلاصه گرفتم و ديدم ، به به ماكس شده بودم انگار كافري دروغگويي شرك چشم پلي دست كجي تهمت و افترا .. . .. خلاصه تو همه يا نوزده گرفته بودم يا بيست اومدم معدلما نگاه كنم يهويي مامور مخصوص برگشت و گفت اي واي شرمنده قربون اشتباه شده اون كارنامه حاج آقا . . . معتمد محلتونه كارنامه شما اينه دستما دراز كردم بگيرم گفت : نه دست چپتا بيار بعد هم كه نمراتتا خوندي يادت باشه بسوزون بعد كارنامه خودما داد و يه دستي رو شونم زد و گفت بيشتر تلاش كن و رفت و اما نمرات خودم هان زرنگيد نمرات خودما ديگه نميگم خراب كرده بودم همه تك بود البته تو چندتا درسا يه كمي تلاش ميكردم نمره قبوليا مياوردم مثلا ... را 9 اورده بودم اينجا بود كه از خواب پا شدم خیلی عرق کرده بودم رفتم يه آبي زدم به صورتم یه سری هم به یخچال زدم و دوباره يه نگاه ديگه به كارنامم انداختم و بعدش نمراتما حفظ كردم و كارنامه هم سوزوندم و خوابيدم تموم شد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 14:25 توسط سمیرا |
|
خوب آقايوني كه ضعف چشم دارن , بيان صف بكشن ببينم باز چشماشون ضعيف هست يا نه ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 15:7 توسط سمیرا |
|
|
دوباره رسید
با همان بوی همیشگی با همان خش خش دلنشین برگ هایش - با یک دنیا خاطره -
زنگ مدرسه دوستی های ماه مهر بوی کاغذ تازه ی کتاب فارسی......
اسم من سمیراست ، اسم تو چیه؟؟ مشقای دیشبو نوشتی؟ - از کوکب خانم تا آخر کلمه ترکیب.....
بیا همیشه کودک بمانیم و همیشه به مشکلات آدم بزرگ ها بخندیم باور کن هنوز هم می شود روی برگ های زرد و نارنجی خیابان بدویم و فقط به فردا فکر کنیم که زنگ نقاشی داریم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 20:15 توسط سمیرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
نه این که ازین خسته ی ناگزیر
نه این که از رنجی که برده ایم و می بریم ، بگویم بلکه برای آنکه خطی از خود به یادگار بگذارم ،می گویم : قشنگ نازنین من ،که تو باشی دیگر از هیچ نگاه هراسانی، هراس ندارم دیگر از اینهمه هیچ مکدر نمی شوم و دل دل قشنگ دوست داشتن را سرمشق دل ها می کنم. |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|